![]() |
ما همه نویسنده ایم - از قسمت اول بخوانید |
این پست قبلا یه چیز دیگه بود ولی عوضش کردم .
من دوست دارم داستان بنویسم ولی حالا به این نتیجه رسیدم که همه برعکس من دوست ندارن بنویسن . میخواستم اسم بلاگو عوض کنم ولی چون به نظرم کار درستی نیست عوض نکردم .
از انتقاد درباره ی داستانم خوشم میاد ولی از تعریف و تمجید سرسری نه .
" پس ای خواننده در حق من چند لطف انجام بده :
1 . اگر میخوای داستانو بخونی از قسمت اول بخون .
2 . تا وارد وبلاگ میشی نگو وبلاگ خوبی داری و بیا تبادل لینک کنیم . حداقل قسمت اول رو بخون بعد بگو .
3 . بازم میگم از انتقاد خوشم میاد چون به نظرم باعث پیشرفت میشه .
با آرزوی اینکه از داستان من خوشتون بیاد
راستی اینم آدرس یه بلاگ دیگم هست , خوشحال میشم سر بزنید www.FereydoonPB.persianblog.ir
موفق باشید
کم کم چشمامو باز میکنم . چرا همه جا سفیده ؟ ! ! از روی تختی که روش خوابیده بودم بلند میشم میبینم که تو یک اتاق سفید هستم . یعنی اینجا کجاست؟اتاق نسبتا بزرگی هست . من اینجا چیکار میکنم ؟ یعنی مردم ؟ ولی فکر نکنم بهشت و جهنم این شکلی باشند !
هر چی فکر میکنم که به چه دلیلی باید اینجا باشم چیزی به ذهنم نمیرسه . یعنی منو دزدیدند ؟ آخه برای چی باید منو بدزدند ؟ تا جایی که من خبر دارم پدرم مرفه بی درد نیست تا پول زیادی بابت من بده . به غیر از اینا کدوم دزدی همچین مخفیگاهی داره ؟ ! !
پس من اینجا چی کار میکنم ؟
یک نگاهی به خودم میندازم لباسهای سفید تنمه.لباسها کاملا تمیز هستند و فکر کنم نو باشند . جیب لباسها رو نگاه میکنم فقط یک دستمال سفید پارچه ای هست ! روی زمین رو نگاه میکنم میبینم یه عینک با دسته های سفید کنار تخت روی زمین هست . عینک رو میزنم به چشمم . مثل این که دقیقا برای من ساختنش .
بلند میشم و توی اتاق قدم میزنم . هیچی نیست ! حتی در و پنجره هم نداره ! من نمیدونم پس این نور سفید از کجا میاد ؟ کمی که دقت میکنم می بینم سقف شیشه ای به نظر میرسه و مثل اینکه نور هم از پشت همین شیشه میاد تو . توی اتاق هیچ چیزی نیست ! تنها وسیله ی اتاق همون تختی هست که روش خوابیده بودم که اونم سفیده سفیده !
اتاق مرموزیه ! نمیدونم چرا همه چیز اینجا سفیده ؟ ! !
میشینم روی تخت و فکر میکنم قبل از اینجا کجا بودم . چیزی یادم نمیاد .
به نظر شما شخصیت داستان ما کجاست ؟
چه بلایی سرش اومده ؟
چرا اونجا همه چیز سفیده ؟
... نظر , پیشنهاد یا انتقاد() link شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸ - فریدون
خب پیرو نظرات دوستان عزیزمی خوام ادامه ی داستان رو بنویسم
فقط اگر به این بلاگ میاین بدونین که من میخوام این داستان رو با نظرات شما بنویسم
پس نظر بدین!!!
به قدری فکر میکنم که سر درد میگیرم و میخوابم .
خواب میبینم که دارم توی یک روزه بهاری تو کوچه های محل زندگیم راه میرم . تا اینجا برام چیزه عجیبی نبود چون من هزاران بار اونجاها رو پیاده رفتم ولی نکته ی عجیب این بود که ساختمان ها شکل آخرین باری که اونجا بودم نبود بلکه متعلق به زمان ۵ سالگیم بود ! یعنی حدود ١۵ - ١۴ سال پیش .
با یک صدای آواز از خواب بیدار میشم . شبیه به صدای دسته های کر میمونه . آرامش خاصی رو به آدم القا میکنه . فکر کنم حداقل دو ساعت خوابیدم . از روی تخت بلند میشم . عینک رو به چشمام میزنم .
میبینم کناره تخت یک لیوان آب هست یک ورق قرص هم کنارشه . به یاد قرص خوردن های خودم میافتم . ورق قرص رو برمیدارم و میبینم که روش نوشته کاربامازپین !!! این همون قرصی هست که خودم مصرف میکنم ! یه دونش رو میخورم .
دقت که میکنم میبینم نور اتاق خیلی کمتر شده . شاید به خاطر اینه که شب شده .
فکر کنم هر کسی جای من بود تا حالا به قدری به دیوارها مشت میزد که از فرط خستگی بیهوش بشه .
به خاطر بیکاری روی زمین دراز میکشم ( از تخت خسته شدم ) . چشمام رو میبندم و به خونه فکر میکنم .
صدای آهنگ هنوز می آد از همه جای اتاق به صورت یکسان . به خودم زحمت فکر کردن در مورد آهنگ رو نمیدم .
هنوز به خونه فکر میکنم که صدای آهنگ کمتر میشه و صدای قدم زدن یک نفر رو میشنوم !
از زمین بلند میشم و میبینم که یک مرد داره به سمتم می آد . لباس های سفیدی به تن داره و همینطور موهای بلند و ریش بلند سفید . لبخند عجیبی هم به لب داره .
میاد رو به روی من و میگه : سلام . . .
شرمنده ی همه ی دوستان عزیز هستم
واقعا وقت نمیکردم ادامه رو بنویسم
ولی ایشالا دفعات بعدی از خجالتتون در میام
... نظر , پیشنهاد یا انتقاد() link چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸ - فریدون
پیرمرد میگه : سلام پیمان . . .
منم سلام میکنم . به چشمای من نگاه میکنه و لبخند میزنه . به نظرم این مرد رو میشناسم . فکر کنم قبلا یه جایی دیدمش . ولی یادم نمیاد کجا .
روبه روی من روی زمین میشینه .
میپرسم : من چرا اینجام ؟
میگه : یعنی خودت نمیدونی ؟
میگم : باید بدونم ؟
میگه : البته !
زمین رو نگاه میکنم و فکر میکنم .
میگم : ولی من نمیدونم !
میگه : پس بدون هر چقدر که بخوای وقت داری فکر کنی .
خیلی گیج میشم .
میگم : میشه به زندگی عادی خودم برگردم ؟
میگه : تو توی زندگی عادی خودت هستی .
میگم : ولی من فکر نمیکنم این زندگی عادی من باشه .
میگه : پس دیدتو عوض کن .
میگم : گرسنم .
میگه : تو فعلا به استراحت نیاز داری .
میگم : ولی من خسته نیستم !
میگه : چرا هستی . برو و روی تخت دراز بکش . چشماتم ببند .
هرجی میگه انجام میدم .
...
چشمام رو بهم میزنم . سرم کمی سنگین شده . از روی تخت بلند میشم . نور اتاق دوباره زیاد شده و اثری از پیرمرد نیست . صدای آهنگ هم نمیاد .
دیگه احساس ضعف ندارم . ولی مچ دستم کمی درد میکنه و کبود شده .نمیدونم چرا .
میبینم لیوان آب کنار تخت دوباره پر از آب شده با اون یک قرص دیگه میخورم .
بلند میشم که کمی قدم بزنم که میبینم یک کابین کوچک تو کنج اتاق سبز شده !!!
چرا دست شخصیت ما درد میکنه و کمبود شده ؟
اون کابین چیه ؟
... نظر , پیشنهاد یا انتقاد() link سهشنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸ - فریدون
متاسفانه به دلیل بعضی مشکلاتی که برام پیش اومد اصلا نمیتونستم ادامه رو بنویسم . همین جا از همه ی دوستان و عزیزان معذرت خواهی میکنم که این همه دیر شد .
اول فکر میکنم کابینت یا چیزی مثل کمد میمونه . ولی نزدیک کابین میرم و میبینم که بیشتر شبیه یک میزه و انگار چیزی پشتشه . دقت که میکنم میبینم که یک صندلی تاشو سفید و یک لپ تاپ سفید هست به همراه پنج تا باطری اضافه . میرم و صندلی رو باز میکنم و لپ تاپ رو میزارم روی میز و میشینم پشت میز .
لپ تاپ رو روشن میکنم . ساعت لپ تاپ 00:00 رو نشون میده تاریخش هم 00.00.000 . توی دسکتاپ چیزی جز My Computer نیست و یک بک گراند کاملا سفید هم داره .
روش کلیک میکنم . دو تا درایو داره . رو یکی از درایوها کلیک میکنم و میبینم حدود بیست تا فایل توشه . به نظرم همشون فایلهای ویدیویی هستن . به اسم فایل ها دقت میکنم . بیشترشون فیلم های سینمایی هستن .
یکی از فایل ها رو اجرا میکنم . به نظرم فیلم کنستانتین باشه . فیلم رو نگاه میکنم . فیلم قشنگیست .
...
فیلم جالبی بود مخصوصا صحنه ای که بال های جبراییل می سوزه و تبدیل به یک آدم میشه و صحنه ای که کنستانتین به جای کشتن جبراییل به اون مشت میزنه .
خیلی دلم میخواست فیلم ببینم . یه فایل دیگه رو اجرا میکنم . فیلم وکیل مدافع شیطانه .
پنج دقیقه از شروع فیلم گذشته که اتاق خاموش میشه . تنها نور اتاق نور ال سی دی لپ تاپ هست که اتاق رو روشن میکنه . بلند میشم و تو اتاق راه میرم تا شاید بفهمم چه خبره .
از پشت سرم صدای بازشدن یک در کشویی رو میشنوم . بر میگردم و میبینم که دیوار داره تکون میخوره .
دیوار کاملا کنار میره و برادرم رو رو به روی خودم میبینم .
خب از اینجا یه عهدی با خودم و شما میبندم . اینکه این بلاگ رو حداقل ۵ روز یکبار آپ کنم .
در ضمن حتما در نظر سنجی به داستان امتیاز بدین .
و آیا میدونستین که نظرات شما نشانه ی حضور شما و باعث دل گرمی ماست؟
به جون پیمان که میخوام غمش نباشه تایپ کرده بودم ولی فرصت نمی کردم پست کنم .
برادرم نفس زنان به سمت من میاد و منو محکم در آغوش میگیره . من مات و مبهوت با خودم فکر میکنم که واقعا برادرم منو در آغوش گرفته ؟
میگه : خوبی ؟ سالمی ؟
بعد دستمو میگیره و میگه : باید بریم .
دستشو میکشم ومیگم : باید بریم ؟ به کجا ؟ تو اینجا چی کار میکنی ؟ چی شده ؟ دارم واقعا دیوونه میشم !
میگه : فعلا بیا بریم . بعدا برات توضیح میدم . وقت نیست . الان میان .
تا میخوام بپرسم کیا میان دستمو میکشه و با هم از اون اتاق سفید به بیرون میدویم . از دیواری که حالا فهمیدم یه در بوده .
به ابتدای یک راهرو میرسیم که با نور قرمز روشن شده و یک صدایی شبیه بوق ممتد هم به گوش میرسه . میبینم که اول راهرو دو تا مرد کنار یک دیوارکه نصفش شیشه ایست به زمین افتادن .
تا میخوام از برادرم سوالی بپرسم میگه : فعلا بدو بعدا همه چیز رو برات توضیح میدم .
هرچی جلوتر میریم صدای بوق قوی تر میشه . حدود سه چهار دقیقه میدویم . پاهام از سردی کف راهرو میسوزه . در طول مسیر چند تا در آهنی که بسته اند میبینم . برادرم حتی به اونا نگاه هم نمیکنه . از همه ی اونا رد میشیم و به انتهای راهرو میرسیم .
در انتهای راهرو یه بالابر هست و یک در آهنی که بازه . برادرم ازدر بیرون میره و منم به دنبالش .
به یک راه پله میرسیم که یک نفر جلوش روی زمین افتاده . به خودم زحمت پرسیدن سوالی که قراره بعدا پاسخ داده بشه رو نمیدم و دنبال برادرم که با سرعت هرچه تمام تر از پله ها بالا میره میرم . اینجا فقط پله هست ! پله های مارپیچ .
به نفس نفس افتادیم . فکر کنم از چهارده ردیف پله یا شاید هم بیشتر بالا رفتیم .
بالاخره به یک سطح صاف میرسیم . سه تا در اینجا هست . یکی جلومون یکی پشت سرمون که هر دو بازن و یکی هم سمت چپ که بستس .
شما رو نمیدونم ولی من که بدجوری قاطی کردم !!!
لازمه بازم بگم که نظرات شما نشانه ی حضور شما و باعث دلگرمی ماست و لطفا در نظر سنجی کنار صفحه امتیاز بدین .
بالاخره یه قسمت دیگه هم نوشتم . ممنونم از بعضی دوستان که تو این مدت باز هم خبری از من می گرفتند و به بلاگ دیگه ی من هم سر میزدند .
باز هم میگم که به قدری نویسنده های بزرگ داریم که من جرات نمیکنم خودمو نویسنده بدونم .
اصلا حس وحال نوشتن نداشتم و اصطلاحا به بن بست رسیده بودم.
امیدوارم مورد پسند واقع بشه .
... نظر , پیشنهاد یا انتقاد() link پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ - فریدون
به طرف دری که سمت چپ هست میرم که برادرم میگه : اون برای بالابری هست که پایین بود .
میگم : حالا باید کجا بریم ؟
چراغ های قرمز خاموش میشن و دوباره لامپ های معمولی روشن میشن صدای بوق هم قطع میشه .
صدای اومدن چند نفر از پله ها به گوش میرسه .
برادرم منو به کنار راه پله میکشه و میشینه . تا میخوام بپرسم چه خبره دستشو میزاره روی دهنم و بادست دیگش به من میگه که ساکت باشم .
از جیبش دو تا باتون تلسکوپی بیرون میاره . یکیشونو به من میده و با نیشخند در گوشم میگه : بلدی ازش استفاده کنی ؟ با خشونت نگاهش میکنم و باتون رو ازش میگیرم .
دو نفر از کسایی که پایین رو زمین افتاده بودن از پله ها میان بالا .تا برادرم میخواد بگه که بهشون حمله کنیم من به یکیشون حمله میکنم و اون هم بعد از من به دیگری حمله میکنه . تمام عصبانیت ندونستنم رو روی سر نفری که بهش حمله کردم در می آرم و آنقدر میزنمش که بیهوش میشه . برادرم هم اون یکی رو بیهوش میکنه .
رو به برادرم میگم : حالا چی ؟
میگه : باید بریم بیرون .
دیگه دارم دیوونه میشم . سر برادرم داد میکشم و میگم : من هنوز نمیدونم کجا هستم ؟ نمیدونم زنده ام یا مرده ؟ تو هم اومدی و داری منو با خودت میکشی اینور اونور !
برادرم نگاهی به ساعتش میندازه و بعد با مهربانی و کمی هم ترس میگه :پیمان جان من برادرتم . از بچگی با هم بودیم . من نمیخوام بلایی سرت بیاد . من دوست دارم . فعلا بیا بریم . قول میدم به اولین جای امنی که رسیدیم همه چی رو برات تعریف کنم . اگر دیر کنیم کاپیتان میره !
با تعجب میپرسم : کاپیتان ؟ ! !
برادرم میگه : آره دیگه . پس فکر کردی من تا اینجا رو پیاده اومدم . تا این جزیره ی لعنتی !
تا میفهمه من میخوام دوباره سوال بپرسم دستمو میکشه و به سمت دری که پشت پله ها هست میره .
از در بیرون میریم . به یک اتاقک میرسیم که توش حدودا چهل تا کمده و چند چوب لباسی .
به طرف در دیگه ی اتاق میریم . برادرم یه کارت از جیبش بیرون میاره و میبره جلوی چشمی دستگاه . در باز میشه و به یک راهرو میرسیم .
آ آ آ آ آ ه ه ه ه ه . . . .
چشمام میسوزه . راهرو دیوار و سقف شیشه ای داره . خیلی وقت هست نور خورشید به چشمام نرسیده . دستمو میگیرم روی پیشانیم و رو چشمام سایه میندازم . برادرم دستمو میکشه و به سمت انتهای راهرو میدوه .
به یک در میرسیم که دو مرد جلوش روی زمین افتادن . برادرم این در رو هم با کارت باز میکنه .
بیرون میایم . دریا رو میبینم .
برادرم یک نفس عمیق از سر آسودگی میکشه ولی تا میخواد حرف بزنه من فشار یک چیزی رو روی کمرم حس میکنم . بعد یک مرد میگه : از جاتون تکون نخورید و گرنه . . .
پایان فصل اول


